|
ولی احمدنژاد، در روزهای دفاع مقدس به عنوان بهیار در کنار رزمندگان بود و به امداد و درمان آنان می پرداخت او همزمان با فعالیت در جبهه موفق به کسب مدرک دیپلم علوم انسانی شد تا اینکه اسیر شد و البته بعد از اسارت به تحصیلش ادامه داد تا وکیل شد.
احمد نژاد اکنون دارای 2 فرزند دختر و پسر است و علاوه بر شغل وکالت، در 2 درمانگاه نیز حرفه مورد علاقه خود را ادامه می دهد. خاطرات او از سال های دفاع مقدس و در طول 2 سال و 26 روز اسارت خواندنی است.
*لطفاً مختصری از بیوگرافی خود را شرح دهید.
احمد نژاد: سال 1341 در شهرستان خوی متولد شدم. 19سالگی در مدرسه بهیاری ارتش پذیرفته شدم و بلافاصله پس از اتمام تحصیل عازم مناطق جنگی شدم. در سال 67 به اسارت درآمدم و پس از بازگشت به کشور در رشته حقوق قبول شدم و مدرک کارشناسی ارشد خود را در گرایش جزا و جرم شناسی دریافت کردم. اکنون نیز همزمان به شغل پرستاری و وکالت مشغول هستم.
*پس از اعزام به منطقه جنگی در کجا مشغول به کار شدید؟
احمدنژاد: هنگام عملیات بدر ما که حدود 50 نفر بودیم برای اولین بار مرکز نگهداری از مجروحان شیمیایی را راه اندازی کردیم. برای این منظور سوله های مخصوصی بر پا شد که یک نوع آن مخصوص مجروحان شیمیایی و نوع دیگر به سایر مجروحان تعلق داشت.
ما در آنجا مراقبت های اولیه را برای مجروحان شیمیایی انجام می دادیم و پس از تزریق سرم و شست و شوی بدن، بلافاصله آنان را با آمبولانس به پادگان حمید تخلیه می کردیم. از آنجا نیز به کارخانه نورد که مخصوص این مجروحان بود و در 20 کیلومتری اهواز قرار داشت فرستاده می شدند تا با هواپیما به شهرهای بزر گ اعزام شوند.
*شما هم در اعزام آنان به دیگر شهرها نقش داشتید؟
احمدنژاد: بله. مدتی به عنوان بهیار پرواز مشغول خدمت بودم که از مجروحان در هواپیما مراقبت می کردم و با هماهنگی های صورت گرفته آنان را برای رسیدگی بیشتر به بیمارستان های شیراز، اصفهان، رشت و ... منتقل می کردم.
*در کدام مناطق جنگی بودید؟
احمدنژاد:: ما سال 64 در منطقه سومار اسلام آباد غرب مستقر شدیم و سپس به میمک، بستان، فکه و شراهانی رفتیم و در اورژانس این مناطق مشغول به کار شدیم. در منطقه میمک که عملیات شد حدود یک ماه درگیری شدید میان رزمندگان ما و رژیم بعث عراق ایجاد شد که مجروحان زیادی را به اورژانس ما انتقال دادند.
* کار کردن در شرایط خاص جبهه برایتان سخت نبود؟
احمدنژاد: شاید باور نکنید اما ما به قدری با کثرت مجروحان مواجه بودیم که حتی متوجه صدای انفجارها و خمپاره ها هم نمی شدیم. گاهی آن قدر مشغول بودیم که اگر توپی به نزدیکی های اورژانس اصابت می کرد از جا می پریدیم و تازه یادمان می آمد که در جبهه هستیم. ما در مجموع با احتساب پزشکان 8 نفر بودیم که پس از اتمام عملیات در عرض 24 ساعت 3هزار و اندی مجروح را به پشت جبهه تخلیه می کردیم. به ویژه در عملیات بدر که برای نخستین بار رژیم بعثی از گاز خردل استفاده کرد. وخامت اوضاع مجروحان منتقل شده به اورژانس نیز تشدید شد. اکثریت دچار سوختگی شدید شده بودند و حتی ریه آنان از بین رفته بود و اکثراً پس از روز به شهادت رسیدند.
تاول های بسیار بزرگ تمام بدن این مجروحان را در بر می گرفت که ما بلافاصله پس از تزریق سرم و آمپول آنتی بیوتیک،آنان را سریعاً به پشت جبهه انتقال می دادیم. اوضاع جسمی آنان به قدری وخیم بود که به اندازه یک سطل فقط مایع داخل تاول های آنان را تخلیه و پانسمان می کردیم.
*با این وجود ممکن بود بسیاری از پرستاران هم شیمیایی شوند؟
احمدنژاد: بدون استثنا تمام پرستاران و پزشکانی که در تماس دائم با این مجروحان بودند نیز آلوده به مواد شیمیایی شدند و حتی عوارض آن برای ما و تعدادی دیگر نیز در همان اورژانس بروز کرد که به ناچار به عقب منتقل و به صورت سرپایی درمان شدیم اما دوباره برگشتیم مشغول به کار شدیم.
*از نحوه اسارتتان بگویید؟
احمدنژاد: قبل از اسارات ما اتفاق دیگری هم افتاد. عراقی ها پس از شهادت باکری تا پشت سر ما پیشروی کرده بودند. تعداد مجروحان زیاد بود و به جای اینکه مجروحان را از خط مقدم به اورژانس منتقل کنند از پشت خط آنان را آوردند.
به گفته شاهدان عینی، عراقی ها تا 3 راه مرگ پیشروی کرده بودند و ظاهراً امیدی وجود نداشت و ما نیز آماده اسارت بودیم تا اینکه به صورت تصادفی مسئول توزیع آب و غذا با قایق آمد و ما نیز با او به عقب برگشتیم والا خیلی زودتر اسیر می شدیم.
* کجا اسیر شدید؟
احمدنژاد: در منطقه شراهانی، تک(حمله) عراق جراحات بسیاری وارد کرد که ما مجبور شدیم علاوه بر آمبولانس هر چه تویوتا، وانت، کامیون و وسایل نقلیه داشتیم برای انتقال مجروحان بکارگیری کنیم. اما هر چه منتظر ماندیم خبری از بازگشت آمبولانس ها و دیگر وسایل نشد.
ارتباط ما با نیروهای خودی قطع شده بود و زمانی که به سمت سنگرهای خودمان حرکت کردیم با شلیک تانک های عراقی مواجه شدیم و متوجه شدیم با دست خالی و بدون اسلحه در محاصره نیروهای عراقی هستیم. تا 6 عصر در منطقه سرگردان بودیم. بالاخره پس از یک روز محاصره و درگیری از 100نفر نیرو 25 نفر به اسارت در آمدند و بقیه به شهادت رسیدند.
سربازان عراقی پس از شلیک رگبار، به سمت ما آمدند و دست های ما را از پشت بستند و به سمت عراق به اسارت بردند.
*در اردوگاه های عراق اجازه فعالیت درمانی هم داشتید؟
احمدنژاد: بلافاصله پس از اسارت صدای عراقی ها را شنیدم که فریاد می زدند "مزمل" . یکی از رزمندگان ما که اصالتاً جنوبی بود به من گفت با تو کار دارند چون آنها پزشکیار را با این عنوان می شناختند. من و یکی دو نفر دیگر رفتیم. سرباز عراقی در اتاقی را باز کرد که پر از وسایل پزشکی بود. یک کارتن به ما داد که داروها را در آن جمع کردیم و در اتاق دیگری به پانسمان مجروحان مشغول شدیم و مراقبت از بیماران را تا زمان بازگشت به ایران ادامه دادیم.
*یعنی باز هم از نیروهای خودی برای درمان در عراق استفاده شد؟
احمدنژاد: اصلاً عراقی ها دخالتی در درمان مجروحان و بیماران ما نداشتند. فقط بعدها یک پزشک به ارودگاه ما آمد و به ویزیت بیماران مشغول شد اما هیچ گونه کار درمانی دیگری انجام نمی دادند. ظاهراً به لحاظ قانون و مقررات با محدودیت مواجه بودند.
*شرایط کار در اردوگاه های عراق چطور بود؟
احمدنژاد: به شدت با کمبود دارو مواجه بودیم. به طوری که مجبور بودیم از یک سرنگ برای تزریق به 10 نفر استفاده کنیم به طوری که هنگام تزریق، صدای سرسوزن را که بر اثر استفاده مکرر کند شده بود، می شنیدیم. به هیچ عنوان به مقدار مورد نیاز وسیله و دارو نمی دادند. گاهی به خاطر کمبود دارو از قرص های مخصوص عفونت برای سردرد استفاده می کردیم و جالب اینکه پس از نیم ساعت بیماران به ما مراجعه می کردند و از اینکه خوب شده بودند تشکر می کردند.
با وجود اینکه داروهای خوبی هم در اختیار داشتند اما از ما دریغ می کردند. مثلاً پزشک تشخیص می داد بیمار باید یک دوز کامل دارو به اندازه 24 قرص مصرف کند اما عراقی ها بیش از 5 یا 6 قرص نمی دادند و می گفتند نداریم.
یا یک استکان بتادین در سطل آب می ریختند و به ما می دادند هرچه هم اعتراض می کردیم که این اثری ندارد زیر بار نمی رفتند. مجبور بودیم از پیراهن اسرا به جای وسایل پانسمان استفاده کنیم.
حتی در مقطعی نیز اسهال خونی در اردوگاه ما شایع شد که با اعتراض مکرر ما بیماران مبتلا را در بهداری جمع می کردند و خودشان چند قرص کف دست بیمار می ریختند و می گفتند باید بخوری و حتی دهان او را هم چک می کردند که حتماً خورده باشد.
*با این حساب پرستاری آنجا کار بسیار دشواری بود؟
احمدنژاد: بله، هم پرستاری به دلیل نبود دارو و وسایل سخت بود و هم نوع برخورد با بیماران توسط سربازان عراقی ما را رنج می داد. در بی رحمی، مرزی برای آنان قابل تصور نبود. حتی یادم می آید بیماری که می گفت دل درد دارد سربازان عراقی 3 بار محکم به شکمش مشت می زدند و دوباره می پرسیدند اگر همچنان می گفت درد دارد او را به بهداری می آوردند. یا به کسانی که سردرد داشتند سیلی می زدند و همین عمل را در مورد بیماران دیگر هم انجام می دادند.
*چه نوع بیماری هایی در ارودگاه ها زیاد شیوع می یافت؟
احمدنژاد: گال، شپش، دندان درد و بسیاری بیماری های دیگر بر اثر فراهم نبودن امکانات بهداشتی زیاد رواج داشت. به عنوان مثال هفته ای یک بار اجازه حمام می دادند آن هم به این صورت که 3 نفر داخل حمام می رفتند و باید با شماره یک، دو، سه خارج می شدند. شما تصور کنید چقدر فرصت برای استحمام بود. اگر می خواستند از صابون استفاده کنند فرصت شست و شو را از دست می دادند و در صورت استفاده نکردن از مواد شوینده بدن نیز با ضربات کابل نیروهای عراقی مواجه می شدند.
*از خاطرات زمان اسارت تعریف کنید؟
احمدنژاد: در زندان الرشید بغداد که بودیم دندان درد شایع شد. از آنجایی که هیچ وسیله و دارویی برای درمان در اختیار نداشتیم از مسئولان عراقی خواستیم حداقل پزشک خود را برای ویزیت بیاورند تا شاید به تشخیص او اعتماد کنند. آنها نیز دکتر جمال را آوردند. دکتر عراقی به من گفت تمام کسانی که دندان درد دارند را برای معاینه بیاور.
من نیز به داخل اردوگاه رفتم و اعلام کردم که حدود 60-50 نفر آمدند. ولی دکتر عراقی گفت بیش از 10 نفر را معاینه نمی کند. در این بین سرهنگ سلاجقه که از اسرای مسئول ما بود از من خواست 10 نفر که شرایط اورژانسی تری نسبت به بقیه داشتند را به انتخاب خودم برای معاینه بیاورم. پزشک عراقی گفت نفر اول وارد شود. آن سوی اتاق نیز در مورد اینکه چه کسی نفر اول باشد مشاجره شده بود به هر حال نفر اول وارد شد و پزشک عراقی به او گفت کدام دندانت درد می کند؟ به محض اینکه بیمار دندان خود را نشان داد بلافاصله بدون استفاده از داروی بی حسی و بدون پرسش با انبر دندان او را کشید که آه از نهاد بیمار در آمد و حتی هر چه بیمار تکان می خورد یا مانع می شد او را کتک می زد. پس از اتمام کار گفت نفر بعدی وارد شود. اما هر چه منتظر شدیم کسی داخل نشد. من بیرون اتاق را نگاه کردم و دیدیم اثری از بیماران نیست و همگی با دیدن این صحنه از درمان پشیمان شده بودند.
اما پزشک عراقی دست بردار نبود از من خواست آنها را دوباره بیاورم . در نهایت نشد. بنابراین همه را به صف کردند. دکتر عراقی پرسید چه کسی دندانش درد می کند؟ هیچ کس پاسخ نداد. سپس مسئول زندان را خبر کرد و گفت همه خوب شده اند. او نیز باور نکرد بنابراین همه را دوباره به صف کردند تا خودشان 3 بار با صدای بلند بگویند که خوب شده اند و مشکلی ندارند تا بالاخره راضی شدند.
*آیا اتفاق می افتاد که به خاطر کمبود دارو اسرای ما شهید شوند؟
احمدنژاد: بله. ما بیماری داشتیم که ناراحتی کلیه پیدا کرد. ماه مبارک رمضان نیز بود نصف شب ما را بیدار کردند ما نیز آمپول مخصوص کلیه را که برای روز مبادا کنار گذاشته بودیم به او تزریق کردیم اما اثر نکرد. ناچاراً به پشت در اتاق سربازان عراقی رفتیم و از آنان خواستیم او را به بیمارستان منتقل کنند اما آنان توجهی نکردند و گفتند شب نمی توانیم از زندان بیرون برویم. نصف بیشتر بچه های ارودگاه بیدار مانده بودند و نگران بودند. تا اینکه دوست ما که کمی آرام شده بود با همشهری های خود شروع به صحبت و در واقع وصیت کرد و کمی بعد در نزدیکی های سحر شهید شد.
*چه زمانی آزاد شدید و به ایران بازگشتید؟
احمدنژاد: 12شهریور سال 69 همزمان با دیگر آزادگان به وطن بازگشتم. 3 روز در قرنطینه بودیم. بنابراین 15 شهریور وارد ایران شدم. هنگامی که اسیر شدم دخترم تازه به دنیا آمده بود و 20 روزه بود و وقتی برگشتم تولد 3 سالگی او را جشن گرفتیم. البته به خاطر اینکه تا آن زمان مرا ندیدده بود به هیچ عنوان مرا نمی پذیرفت و به بغل من نمی آمد حتی وقتی می گفتند پدرت کجاست عکس روی قاب را نشان می داد تا اینکه کم کم و به مرور زمان با من آشنا شد.
*بزرگترین درسی که از دوران حضور در جبهه ها و زمان اسارت گرفتید، چه بود؟
احمدنژاد: شاید هرچه انسان بیشتر در فشار و محدودیت باشد صمیمیت بیشتری حکمفرما می شود. اوج فداکاری را ما در زمان اسارت دیدیم که چطور رزمنده ای در اسارت دشمن هنگامی که سربازان عراقی برای کتک زدن وارد ارودگاه می شدند بدن خود را حائل رزمنده بیمار می کرد تا از آسیب مصون بماند. یا حتی کسانی را می شناختیم که با وجود اینکه به غذای خود اهمیت می دادند اما وعده های غذایی خود را برای دوستان بیمار یا ضعیف خود کنار می گذاشتند و از خود می گذشتند. تصور نمی کنم این صحنه های زیبا هیچگاه تا پایان عمر برای من تکرار شود.
گفت و گو از سمیه ایزدی
پایان خبر
|